اين قلم گر بشكند
آتش دل را چه سان
از براي واژه ها معنا كنم
با كه گويم اين سكوت سرد دنياي خيال
شب بلندست وسياهي در شكار
مه به خواب است و من اندر كوچه ها
گامهايم پرزدلتنگي نگاهم پر ز راز
با كه گويم درد اين يلدا شب بي انتها
در پس سوسوي يك فانوس دور
سايه ها بس تاب دار
من نمي دانم كدامين سايه از آن من است
واي اگر گم گردد اندر خوابها
باز هم بي سايه تنها مي شوم
با كه گويم از همه دلتنگي تنهاييم
در ميان سادگي عاشق گم گشته اي
بي قلم اين حرفهاي پاك را
كي توان پرواز داد تا فراسوي ديار ذهن ها
اشكهايم منتظر
بي قلم بازم چگونه گونه هاي كاغذي تر مي شود
بي قلم احساس من گم مي شود
پشت اين مبهم ترين ديوارها
بي قلم ناگفته ها پشت گورستان پرراز نگاه
يك سكوت سرد را قسمت كنند
بي قلم انديشه ها خواهد گسست
بي قلم دنياي من خواهدشكست
واي روزي اين قلم گر بشكند
عاشقي خواهد شكست
مي توانم به تو گويم كه " نرو " ؟؟؟ ... اين خوشايند تو نيست ...
" هر چه مي خواهي كن " ... خالي از احساس است ...
مي توانم بزنم نعره :" بمان "؟؟؟ چه تحكم انگيز !!!
"مي تواني بروي " بي تفاوت حرفيست ...
مي توانم به تو گويم : " گر روي از غم تو خواهم مرد *** بي تو خواهم پژمرد "
اما تو ... تو كه باور ننمايي سخنم ...
خود بگو. خود بگو تا چه بگويم به تو من ؟ به چه حالت به زماني كه مرا ترك كني . از غمت ياد كنم ؟؟؟ وز تو فرياد كنم ؟؟؟
خود بگو تا چه بگويم به تو من ؟؟؟ كه خوشايند تو باشد ؟؟؟ نه تحكم آميز . خالي از احساسات . بي تفاوت هم نيز ؟؟؟
خود بگو تاچه بگويم به تو من ؟
